مستانه


دنیای واقعی مجازی من

آيينه‌ای برای آيينه

از این به بعد اینجا هم خواهم نوشت:

مستانه

چند وقت بود تصمیم داشتم از پرشین‌بلاگ اسباب کشی کنم. مخصوصا از موقعی که هک شده بود دیگه اطمینان کامل را به اونجا نداشتم. یکی از کارهای بدی که به نظر من گردانندگان سایت پرشین‌بلاگ انجام دادند واگذار کردن وبلاگ‌هایی بود که صاحبانشون دیگه تصمیم به نوشتن توی اونجا نداشتند. به عبارت دیگر ممکن بود کل زحمت چند سال من به خاطر ننوشتن از بین برود. این شد که تصمیم گرفتم از اونجا اسباب کشی کنم.

یک مدتی هست که ننوشتم. یکی از دلایلش آماده کردن اینجاست. مخصوصا اینکه اطلاعات زیادی از کار با وردپرس نداشتم. به هر حال این وبلاگ به این شکل آماده شد که از دوستان می‌خوام هر گونه پیشنهادی در موردش دارند بهم اطلاع بدهند. از این به بعد سعی می‌کنم توی این خونه جدید منظم‌تر بنویسم.

   + آيينه شكسته - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱٤

خدايش بيامرزد

امروز ظهر خبر دادند که عموم فوت شد. لحظه‌ای که این خبر را شنیدم تمام خاطراتی که باهاش داشتم از جلو چشمم رد شد. یک دفعه دلم براش تنگ شد.
چهارشنبه از بیمارستان مرخصش کرده بودند. حالش تقریبا خوب شده بود و کمی هم می‌تونست صحبت بکنه. ولی فرداش دوباره حالش بد می‌شه و می‌برنش بیمارستان. گفتند ریه‌هاش پر از عفونت شده بود. امروز هم خبر دادند که فوت شد. من نمی‌دونم مریضی که هنوز کامل خوب نشده را چرا مرخص کردند؟؟؟

این طور که من متوجه شدم عموی من از صدمه ناشی از سکته نمرد، از عفونتی که توی ریه‌هاش به وجود اومد این اتفاق افتاد و فکر می‌کنم این اتفاق فقط به خاطر سهل‌انگاری مسئولین بیماریتان بوده...،

نمی‌دونم امیدوارم که اینجور نبوده باشه...

   + آيينه شكسته - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٩

قصه علی‌مردان خان و متولد شدن من

چند وقت پیش یک مطلب در مورد قصه علی‌مردان خان نوشته بودم. در حقیقت شعر ترانه اول این قصه را توی اون پست قرار داده بودم.

دیشب که میلم را چک می‌کردم دیدم یک نفر به اسم نصیر فایل‌های این نوار قصه را برام میل کرده بود. خیلی خوشحال شدم. آقا نصیر خیلی ممنون.
 بعد که بیشتر توی اینترنت گشتم متوجه شدم که این نوار را وبلاگ آونگ توی وبلاگش قرار داده. این هست که این مطلب را علاوه بر اینکه آقا نصیر برام میل کرده می‌بایست به وبلاگ آونگ هم مرتبط دونست.

این طور که مادرم تعریف میکنه، روزی که من به دنیا اومده بودم توی خونه مامان بزرگم همه این نوار را گذاشته بودند و با آهنگ توی این نوار جشن گرفته بودند. بچه که بودم این نوار را خیلی گوش می‌دادم تا اینکه نوار گم شد و من در حسرت اون. تا اینکه بالاخره فایل‌هاش به دستم رسید. خیلی برام جابل بود قصه را برای هر کس که می‌گذارم یاد همون روز به دنیا اومدن من می‌افته و اولین جمله‌ای که می‌گوید اینه که چقدر زود گذشت باورم نمیشه ۲۴ سال پیش بوده...!!

متولی این سری داستانها آقای خوش ذوقی به اسم علیرضا اکبریان بود که گروه بسیار جالبی مثل آقای مرتضی احمدی ،مرحوم کنعان کیانی خانم نوشابه امیری و ... را دور هم جمع کرد تا در شرکت سوپراسکوپ داستانهای کلاسیک خارجی و ایرانی را به صورت Audio Book برای کودکان بازسازی و اجرا کنند.
ابتدا قرار بود 48 مجموعه منتشر شود که متاسفانه بعد از انتشار شماره 13 به ناگاه متوقف شد.من دلیل آنرا نمی دانم فقط یادم هست در دهه 60 کسانی که خوش فکر بودند خیلی زود دکانشان تخته می شد!!

در زیر می‌تونید این قصه زیبا را دانلود کنید:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

این هم با کیفیت بهتر

قسمت اول                   قسمت دوم                     قسمت سوم

   + آيينه شكسته - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٥

خبر خوب، خبر بد

انگار قراره همیشه خبر‌های خوب با خبر‌های بد همراه باشه.

دیشب خونه عمه‌ام بودیم. از مکه اومده بود و همه اونجا جمع بودند. از جمله تنها عموی من. اتفاقا دیشب مجلس را دست گرفته بود کلی همه داشتیم به حرف‌هاش گوش می‌دادیم. همه خوشحال از اینکه بعد از کلی وقت تونسته بودیم دور هم جمع بشیم، تا اینکه امروز صبح خبر دادند بهمون که عموم سکته کرده. فعلا توی بخش ویژه نگهداری میشه. خیلی ناراحتم و نگران. براش دعا کنید، الآن توی بیمارستان هست.

و اما خبر خوش هم این بود که بعد از چندین ماه تلاش بی‌وقفه خودم و مادرم کار معافیت سربازیم دیرئز رسید به دستم. دو سال افتادیم جلو. امیدوارم بتونم از این فرصت خوب استفاده کنم.

   + آيينه شكسته - ۸:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٥

این صد متر لعنتی

صد متر مونده بود تا به ایستگاه اتوبوس برسم که دیدم اتوبوسی که می خواستم سوارش بشم توی ایستگاه هست. با سرعت اون صد متر را دویدم تا به اتوبوس برسم. وقتی سوار اتوبوس شدم یهو دلم گرفت. با خود فکر کردم اولین باری که به خاطر بالا رفتن سنم نتونم اینجوری به اتوبوس برسم چه حسی بهم دست میده؟

   + آيينه شكسته - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٦